مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

393

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون جلنار را هنگام آبستنى بپايان رسيد ، پسرى چون قمر بزائيد . ملك را فرحى بىاندازه روى داد . عيشها برپا كردند و تا هفت روز ، شهر بياراستند . روز هفتم ، مادر ملكهء جلنار و برادر و دختران عم او بازآمدند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و چهل و دويم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون پيوندان جلنار بازآمدند ، ملك از قدوم ايشان فرحناك شد و بايشان گفت : من نام بپسر خود ننهادم تا شما حاضر آئيد و بر وى نام نهيد . ايشان پسر را بدر باسم نام نهادند . پس از آن پسر را بخالوى او صالح بنمودند . صالح او را گرفته ، از ميان ايشان برخاست و به چپ و راست قصر همىرفت تا اينكه از قصر بدرآمد و به دريا اندر شد و همىرفت تا از چشم ملك پنهان گشت . ملك چون اين حالت بديد ، بگريست . جلنار گفت : اى ملك ، از بهر پسر ملول مباش ، كه من او را بيش از تو دوست دارم . و از دريا بر او انديشه مكن ، كه برادرم همين ساعت او را باز آورد . ساعتى نرفت كه دريا بموج آمد . برادر جلنار بيرون آمد و پسر را سالم باز آورد و روى بملك كرده ، به او گفت : شايد كه تو بپسر خود بترسيدى ؟ ملك گفت : آرى . بسيار بيم داشتم . صالح گفت : اى ملك ، من او را برده ، كحلى كه در نزد ماست ، بچشمان او بكشيدم و نامهائى كه در خاتم سليمان عليه السلم نقش گشته ، برو بخواندم . تو ديگر پس از اين از غرق برو بيم مدار ، كه او در دريا چنان رود كه شما در صحرا همىرويد . پس از آن صالح ، مجمرهء از جيب خود بدرآورده ، مهر از آن برداشت . گوهرهاى منظوم از همه‌گونه ياقوت و زمرد و سيصد گوهر بزرگتر از تخم كبوتر بدرآورد كه پرتو آنها بپرتو آفتاب ، غالب بود . و گفت : اى ملك ، اين گوهرها هديتى است از من بسوى تو . كه ما تا اكنون مكان جلنار نمىدانستيم و از بهر تو هديتى نياورده بوديم . اكنون كه با تو در پيوستيم ، در هرچندگاه